تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سر گشته روی گردابم

تودر کدام سحر بر کدام اسب سپید

تورا کدام خدا

تورا کدام جهان

تو از کدام ترانه         تو از کدام صدف

تو در کدام چمن      همره کدام نسیم

تو از کدام سبو

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ، آه

مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه

کدام نشانه دمیده از تو در تن من

که ذره ها وجود تورا که می بیند

به رقص می آیند

سرود می خوانند

چه آرزوی محالیست زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!!

به من بگو  که برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

تورا به هر چه تو گویی ،به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه،صبر مخواه

که صبر راه درازی،به مرگ پیوسته ست

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تودور دست امیدی و پای من خسته ست

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو باز است و راه من بسته است



تاريخ : شنبه پانزدهم شهریور 1393 | 20:1 | نویسنده : مقدسه |
هر شب به ذهن خسته ی من میکنی خطور

شبیه خودت ، ساده...پرغرور

من خواب دیده ام که   شبی با ستاره ها

از کوچه های شهر دلم  میکنی عبور

یا خواب من مثال معجزه تعبیر میشود

یا اینکه آرزوی تورا میبرم به گور

بی تو،خراب،گنگ،زمینگیر میشوم

مانند شعرهای خودم،شکل بوف کور

کی میشود میان کوچه...نه صبر کن،نیا

میترسم از حسادته این چشمهای شور

تقدیر من طلسم تو بود و عذاب و شعر

از چشمهای شرجیت ..اما بلا به دور



تاريخ : شنبه پانزدهم شهریور 1393 | 19:50 | نویسنده : مقدسه |
عاشقم

اهل همین کوچه ی بن بست کناری

که تو از پنجره اش پای به قلب من دیوانه نهادی

تو کجا؟

کوچه کجا؟

پنجره ی باز کجا؟

من کجا؟

عشق کجا؟

طاقت آغاز کجا؟

تو به لبخند و نگاهی...

منه دل داده به آهی!

بنشستیم

تو در قلب و  من خسته به چاهی.

گنه از کیست؟

از آن پنجره ی باز؟

از آن لحظه ی آغاز؟

از آن چشم گنه کار؟

از آن لحظه ی دیدار؟

کاش میشد گنه  پنچره و لحظه و چشمت

همه بر دوش بگیرم

جای آن یک شب مهتاب

تورا تنگ در آغوش بگیرم 

 



تاريخ : جمعه چهاردهم شهریور 1393 | 22:1 | نویسنده : مقدسه |
باید فراموشت کنم.چندیست تمرین میکنم

من میتوانم.میشود.آرام تلقین میکنم

با عکس های دیگری تا صبح صحبت میکنم

با آن اتاق خویش را بیهوده تزئین میکنم

سخت است اما میشود.نقش یک عاقل روم

نه شب دعایت میکنم..نه صبح نفرین میکنم

حالم نه اصلا خوب نیست.تا صبح بهتر میشوم

فکری برای این دل تنهای غمگین میکنم

من می پذیرم رفته ای و بر نمیگردی.همین

خود را برای درک این.صدبار تحسین میکنم

از جنب و جوش افتاده ام.دیگر نمیگویم به خود

آن میکنم..این میکنم

نه اسب.نه باران.نه مرد.تنهایم و این دائمی است

اسب حقیقت را خودم با این نشان زین میکنم

یا میبرم یا باز هم نقش شکستی تلخ را

در خاطرات سرخ خود با رنج آذین میکنم

حالا نه تو مال منی.نه خواستی مالت شوم

این مشکل من بود و هست در عشق گلچین میکنم

کم کم ز یادت میروم..این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخیش صدبار تضمین میکنم

 



تاريخ : جمعه چهاردهم شهریور 1393 | 21:49 | نویسنده : مقدسه |

من اونیم که سایه هم نداشت..دلش رو توی کوچه جا گذاشت

همون که توی دلش غمها رو کاشت..غیر از این سکوت چیزی بر نداشت

من اونیم که گریه میکنه..همون که بغضو ول نمیکنه  

همون که هیچکی باورش نکرد..اشکو عاشقه اون نمیکنه

صدام که سر به آسمون کشید..دلای عاشقو به این جنون کشید

عشق ادعا سرش نشد..آخرش نشد که یاد من بره

آسمونو باورش نشد..کبوترش نشد دوباره بپره

من اونیم که خیره رو دره..خوشی شو میده غصه میخره

که حالش از همیشه بدتره..دل نمیده و دل نمیبره

کسی که با کسی قدم نزد..تو خونه عکسی غیر غم نزد

سری به قلب عاشقم نزد..اون که رو دلم زخم کم نزد

صدام که سر به آسمون کشید..دلای عاشقو به این جنون کشید

عشق ادعا سرش نشد..آخرش نشد که یاد من بره

آسمونو باورش نشد..کبوترش نشد دوباره بپره 



تاريخ : جمعه چهاردهم شهریور 1393 | 21:32 | نویسنده : مقدسه |
به دوست داشتنت مشغولم

همانند سربازی که سالهاست ،در مقر متروکه

بی خبر از اتمام جنگ، نگهبانی می دهد..



تاريخ : سه شنبه سوم تیر 1393 | 23:13 | نویسنده : مقدسه |
من بی تو

شعر خواهم نوشت

تو بی من چه خواهی کرد؟

اصلا یادت هست که نیستم؟



تاريخ : سه شنبه سوم تیر 1393 | 23:3 | نویسنده : مقدسه |
بیخیال ٍ

حرفایی که

تو دلم جا مونده

بیخیال ٍ

قلبی که این همه

تنها مونده.



تاريخ : سه شنبه سوم تیر 1393 | 23:1 | نویسنده : مقدسه |
هیچکس نمی توانست

مرا به کشتن دهد،


هیچکس


به قشنگی تو


مرا نکشت.



تاريخ : سه شنبه سوم تیر 1393 | 22:58 | نویسنده : مقدسه |
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد

که خودت انگشت به دهان می مانی...!!!

گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید

فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...

گاهی ...!!!پشیمانی از کرده و نا کرده ات...

گاهی دلت

نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری

انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که..

گاهی فقط دلت

میخواهد زانوهایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای

گوشه ترین گوشه ای....!که می شناسی بنشینی و "فقط"

نگاه کنی...

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود.



تاريخ : سه شنبه سوم تیر 1393 | 22:54 | نویسنده : مقدسه |
با آنکه ز ما هیچ زمان یاد نکردی

ای آنکه نرفتی دمی از یاد ، کجایی؟



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 | 22:32 | نویسنده : مقدسه |
هی دوست ماندگار باش نه یادگار

من یادگاری زیاد دارم



تاريخ : جمعه بیست و نهم فروردین 1393 | 16:57 | نویسنده : مقدسه |
در عشق های بشری ..

گاه تواضع و از خود گذشتگی بیش از حدی وجود دارد که وحشتناک و تباه کننده است.

اگر بشود به آن عشق گفت !

چرا که عشق .تباه نمی کند بلکه تعالی میبخشد!

چیزی این چنین به لجن کشیده شده .فقط خواستن است و بس

و چنین تواضعی تنها ترس از دست دادن !

 



تاريخ : جمعه بیست و نهم فروردین 1393 | 16:46 | نویسنده : مقدسه |
 شعری از  دوست خوبم عظیم صادقی :

نگاه نکن به چشمام به بغض توی صدام

 به این صدای خستم به اشک توی چشمام   *

ازم نپرس کی هستم  از کی چرا شکستم

 نبین شکسته هامو  نپرس چرا نشستم     *

ببین دارم میخندم  بدون درد و غصه

چقدر راحت میخوابم  بدون شعر و قصه     *

مهم نبود زمونه چه زخمهایی به من زد

منو از اون بالا ها چه جوریها زمین زد        *

مهم اینه که هستم تا خوش باشن خیلیا

گونه هامو ببینن قصه بگن از شبام             *

قصه های خنده دار  قصه های بی غصه

آی قصه قصه قصه  نون و پنیر و پسته           *

قصه دارم براتون از دستای بی نمک

از این دل شکستم قصه های با نمک          *

قصه ی آدم بده کلاه میذاشتن سرش

آدمای مهربون زخم میزدن به دلش             *

قصه چوپون بد با گرگای مهربون

قصه مرغ بدجنس با روباه بی زبون           *

قصه اون مورچهه یک شبه اژدها شد

قصه گربه سیاه مستجب الدعا شد           *

بیا و گوش کن تو هم قصه هامو تک به تک

مثل همه شاد بشو از قصه های قشنگ       *

قصه های این دلم شکستنش بی صدا

حالا دیدی خندیدن راحت شده اینروزا؟         *

بخند.بخند.منم میخندم  مثل همه به زخمهام

نگاه نکن به چشمهام  نگاه بکن به لبهام.!   



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 23:12 | نویسنده : مقدسه |
دوستای گلم . سال نو مبارک

تاريخ : شنبه دوم فروردین 1393 | 13:46 | نویسنده : مقدسه |
تنها کسی که لبخند مرا میخواست.عکاس بود ......که آن هم پولش را گرفت



تاريخ : شنبه سوم اسفند 1392 | 20:34 | نویسنده : مقدسه |
یکی هست تو قلبم 

که هر شب واسه اون مینویسم

اون خوابه

نمیخوام بدونه

واسه اونه که

قلب من این همه بیتابه



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 | 19:19 | نویسنده : مقدسه |

یادمه وقتی کنارم نبودی بهت می گفتم ای کاش کنارم بودی

 

بهم میگفتی من کنارتم ولی تو منو نمیبینی

 

بهم میگفتی دستام توی دستت هست 

 

بهم میگفتی دستات چرا اینقدر سرده؟

 

میگفتی باگرمای دستم سردی دست تو از بین میره

 

اون موقع خوب با این حرفات یادم میرفت که ازم دوری

 

فکر میکردم واقعا کنارمی

 

ولی

 

الان که تو نیستی و من روی زمین تنها

 

واقعا احساس میکنم که ازم دوری 

 

واقعا احساس میکنم که تنهام

 

چون دیگه نیستی که با حرفات ارومم کنی

 

در آغوشم بگير بگذار براي آخرين بار گرمي دستت را حس كنم 

 

و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز كنم

 

نگاهم كن و التماسم را در چشمانم بخوان

 

قلبم به پايت افتاده است نرو

 

لرزش دستانم و سستي قدمهايم را نظاره كن

 

تنها تو را مي خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم

 

و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم

 

نرو.....



تاريخ : یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 | 0:34 | نویسنده : مقدسه |
برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی

برای همه وقت هایی که به حرفهایم گوش کردی

برای همه وقت هایی که به من شهامت و جرات دادی

برای همه وقت هایی که با من شریک شدی

برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی

برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی

برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی

برای همه وقت هایی که گفتی دوستت دارم

برای همه وقت هایی که در فکر من بودی

برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی

برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی

برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی

برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی

و برای لحظه لحظه ای که با تو داشتم.متشکرم از تو

برای هر روز.. هر ساعت..هر دقیقه و هر ثانیه اش

برایت رویاهایی آرزو میکنم تمام نشدنی

و آرزوهایی پر شور

برایت آرزو میکنم که دوست داشته باشی

آنچه را که باید دوست بداری

و فراموش کنی آنچه را که باید فراموش کنی

برایت شوق آرزو میکنم

آرامش آرزو میکنم

که با آواز پرندگان بیدار شوی

و با خنده ی کودکان برایت آرزو میکنم

دوام بیاوری در رکود بی تفاوتی و ناپاکی روزگار

بخصوص برایت آرزو میکنم  که خودت باشی



تاريخ : یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 | 0:4 | نویسنده : مقدسه |
كمي عوض شدم...

ديريست از خداحافظي ها غمگين نميشوم...

به كسي تكيه نميكنم

از كسي انتظار محبت ندارم

خودم بوسه ميزنم به دستان خودم

 سر ب زانوهاي خودم ميگذارم و سنگ صبور خودم ميشوم

فقط نگران خودم ميشوم با خودم ساعتها حرف ميزنم در دنياي خودم

چه ارامش زيبايست  تنهايي......



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم دی 1392 | 21:45 | نویسنده : مقدسه |
دلتنگ نمیشوم

بی تاب نمیشوی

فراموشیمان مبارک



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم دی 1392 | 21:4 | نویسنده : مقدسه |
تو رفتی

 انگار من از اول نبودم

اما من میمانم

انگار تو تا آخرش هستی



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم دی 1392 | 0:8 | نویسنده : مقدسه |
تنهایم اما دلتنگ آغوشی نیستم

خسته ام ولی به تکیه گاه نمی اندیشم

چشمهایم تر هستند و قرمز ولی رازی ندارم

چون مدتهاست دیگر کسی را خیلی دوست ندارم.



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم دی 1392 | 23:31 | نویسنده : مقدسه |
چقدر سخته دلتنگ صدایی باشی که بهش قول دادی که مزاحمش نشی

تاريخ : یکشنبه بیست و دوم دی 1392 | 23:22 | نویسنده : مقدسه |
تو مرا....آنقدر آزردی که خودم کوچ کنم از شهرت...

بکنم دل ز دل چون سنگت..

تو خیالت راحت....میروم از قلبت

میشوم دور ترین خاطره در شبهایت..

تو به من میخندی..

و به خود میگویی:باز می آید و میسوزد از این عشق  ولی..بر نمیگردم    نه   !

میروم آنجایی که دلی بهر دلی تب دارد

عشق زیباست و حرمت دارد..

تو بمان ...

دلت ارزانی هرکس که دلش مثل دلت سرد و بی روح شده است..سخت بیمار شده است

تو بمان در شهرت



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم دی 1392 | 23:19 | نویسنده : مقدسه |
تو را دوست دارم...

چه فرقی میکند که چرا؟ یا از چه وقت؟

یا چطور شد که....

وقتی تو خواستی دوستت داشته باشم چه با اشتیاق پذیرفتم..

حالا دیگر چه فرقی میکند؟

وقتی تو باید باور کنی ..که نمیکنی!!

و من باید فراموش کنم ..که نمیکنم!



تاريخ : دوشنبه شانزدهم دی 1392 | 19:50 | نویسنده : مقدسه |
فردا تولد ۲ سالگی وبلاگمه

ممنونم از دوستای خوبم که تا حالا بهم سر زدن

امیدوارم باز هم خوشحالم کنن.



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 | 9:43 | نویسنده : مقدسه |
آهسته بیا

چیزی ننویس

نظر هم نگذار

همینکه بخوانی کافیست.



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 | 9:38 | نویسنده : مقدسه |
ادعای بی تفاوتی سخت است حتی نسبت به کسی که

زیبا ترین حس دنیا رو با اون تجربه کنی.



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 | 9:36 | نویسنده : مقدسه |
خیلی مواظب باش!!

اگه با شنیدن صداش دلت لرزید..

اگه از بدیهاش فرار نکردی و موندی

دیگه تمومه!!

اون شده همه ی دنیات



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 | 9:23 | نویسنده : مقدسه |