دل خوشم با غزلی تازه ، همینم کافی است

تو مرا باز رساندی به یقینم ، کافیست

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم،کافیست

گله ای نیست ،من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم ،کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم ، کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز 

که همین شوق مرا ، خوبترینم ! کافیست



تاريخ : سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ | 23:4 | نویسنده : مقدسه |
نه اینکه عاشقی خوشی نیست

نه اینکه زندگی بی عشق میشه

فقط کاش بین این حسای مبهم

بفهمم آخرش چی عشق میشه...



تاريخ : سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ | 22:53 | نویسنده : مقدسه |

ایـن روزا مـیـگـذره بـا تـمـوم خـوبـی هـا و بـدی هـاش..مـیـگـذره بـا هـمـه قـشـنـگـیـو زشـتـی

هـاش...شـبـاشـم مـیـگـذره...بـاهـمـه ی تـنـهـایـیـاش...بـا هـمـه ی دلـتـنـگـیـاش...یـه روزی

صـدای قـهـقـه خـنـدمـون تـا اسـمـون مـیـرسـیـد...یـه روزم صـدای گـریـمـونـو بـا ریـتـم دوش اب

حـمـوم تـنـظـیم میـکـردیـم تـا کـسـی صـداشـو نـشـنـوه...یـه روز خـوشـحـالـشـون کـردیـم...یـه

روز نـاراحـتـمـون کـردن....یـه روز حـسـرت داشـتـیـم یـه روز ارزو بـه دلـمـون

گـذاشـتـن.....مـیـدونـم مـثـه مـنـم یـه شـبـایـی داشـتـیـد کـه از دسـه خـدا هـم کـاری بـر

نـمـیـومـد...شـبـایـی کـه بـغـضـتـون از اسـمـونـم مـیـزد بـالــا...گـذشـت دیـگـه

نـگـذشـت؟؟؟؟گـذشـت...یـه روزی دوسـت داشـتـیـم امـا دوسـمـون نـداشـتـن...یـه

روزایـی جـوون شـدیـم امـا تـا شـبـش پـیـر شـدیـم...از دسـه غـصـه هـامـون...یـه

روزایـی یـواشـکـی عـاشـق شـدیـم ...یـواشـکـی دیـدیـمـش...امـون از گـریـه

هـای یـواشـکـی بـیـادش اونـم از سـر دلتـنـگــی..یـه شـبـایـی پـر حـرف بـودیـم سـکـوت

کـردیـم...یـه شـبـایـی اصـن نـگـذشـت امـا مـا ازش گـذشـتـیـم..چـجـوریـش مـهـم نـیس.. 

یـه شـبـایـی داد زدیـم امـا جـز دلـمـون هـیـچ کـس صـدامـونـو نـشـنـیـد...

یـه شـبـایـی هـمـه چـی بـود الـا اونـی کـه بـایـد مـی بـود...

یـه شـبـایـی بـیـاد خـاطـره هـامـون خوابـمـون بـرد تـا بـه امـیـد رویـاهـامـون بـیـدار

شـیـم...یـه روزایـی خـنـدیـدیـم امـا بـغـضـمـون گـرفـت ...یـه شـبـایـی بـغـض کـردیـم امـا

خـنـدیـدیـم...یـه شـبایـی رو بـا یـه اهـنـگـهـای خـاص سـر کـردیـم...هـی گـذاشـتـیـمـشـون رو

تــکرار تـا صـبح فـقـط اونـو گـوش مـیـکـردیـم...یـه روزایـی دلـمـونـو خـوش کـردیـم بـه مـعـجـزه...

یـه روزایـی حسـودیـمـون شـد بـه یـه کـسـایـی...بـغـض کـردیـم...یـه شـبـایـی نـداشـتـه

هـامـون بـیـشـتـر از داشـتـه هـامـون بــود...یـه روزایـی یـه چـیـزایـی دیـدیـم کـه از

توو داغـونـمـون کـرد..یـه شـبـایـی نـفـسـمـون بـرید از ایـن هـمـه بـغـض...یـه شـبـایـی نـفـس کـم

اوردیـم...امــا دووم آوردیــم...یـه روزایـی فـقـط زنـده بـودیـم ...زنـدگـی نـکـردیـم...یـه

شبـایـی زنـده هـم نـبـودیـم فـقـط بـودیـم...هـمیـن..

یـه روزایـی بـا یـه کـسـی کـل دنـیـا رو حـریـف بـودیـم

خـیـلـی هـا خـواسـتـن مـا رو بـسـازن امـا خـرابـمـون کـردن...

خـیـلـی هـا خـواسـتـن هـمـدردی کـنـن امـا ...یـه روزی ...یـه شـبـی..

دلـمـونـو بـد شـکـسـتن...از هـمـه ی ایـن روزا و شـبـا هـم بـگـذرم امـا..

از دلـــــــــــــم نـمـیـگـذرم



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ | 23:3 | نویسنده : مقدسه |

کنارت راه میرم .اوج می گیرم. کنارت عشق رنگه زندگی میشه

شروع ام کن. تموم واژه اینجان شروع ام کن تو هر جوری بگی میشه

سپردم قلبم و دست تو می دونم که یادت بهترین تسکین دردامه

تو این دنیا همین که عاشقت باشم تصور می کنم دنیا تو دستامه

سپردم قلبم و دست تو می دونم که یادت بهترین تسکین دردامه

تو این دنیا همین که عاشقت باشم تصور می کنم دنیا تو دستامه



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ | 22:30 | نویسنده : مقدسه |
انگار همین دیروز بود که اولین بار اینجا

نشسته بودیم آروم من و تو با هم تنها

روزای بی تکرارو آرامش حرفامون

ماه و یه چتر بسته قدم زدن تو بارون

تو با من زندگی کردی دل من با تو صادق بود

تموم جمله های تو پر از عطر شقایق بود

تو با من زندگی کردی دل من با تو صادق بود

تموم جمله های من آهای خوشگل عاشق بود

هوای گرم عاشقی کنار تو یادش بخیر

روزای خوب زندگی کنار تو یادش بخیر

جرات سختی و سفر به خاطر عشق تو بود

یه عالمه دیوونگی کنار تو یادش بخیر

یه عالمه دیوونگی کنار تو یادش بخیر

گفتم بهت بیا بریم از این دیار نیومدی

گفتم بیا بریم منو تنها نذار نیومدی

زمان گذشت و بی صدا فاصلمون زیاد شد

از این همه دوری ما دل زمونه شاد شد

هوای گرم عاشقی کنار تو یادش بخیر

روزای خوب زندگی کنار تو یادش بخیر

جرات سختی و سفر به خاطر عشق تو بود

یه عالمه دیوونگی کنار تو یادش بخیر

یه عالمه دیوونگی کنار تو یادش بخیر



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ | 22:23 | نویسنده : مقدسه |
با تو شادم ، بی تو پریشانم ، با من بمان

تا همیشه لبخند عشق بر روی لبانم باشد...

زیباترین لحظه زندگی ام با تو ، قشنگترین خاطره هایم در کنار تو ،

زندگی ام ، عشقم،نفسم فقط تو !

اینهمه احساس عاشقانه هایم تقدیم به تو ،

این قلب کوچک و بی طاقتم فدای تو ،یک دنیا



تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ | 19:25 | نویسنده : مقدسه |
وای از آن لحظه که کارت به نگاهی بکشد

کار و بارت به غم چشم سیاهی بکشد

قصه هام قصه ی غریبی شده که

کار عشقش به در خانه شاهی بکشد.



تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ | 19:18 | نویسنده : مقدسه |
هم اکنون می خواهمت

همچون رگی که خون لازم است

با قلبی که

یک شوک کوچک می خواهد

تا شاید زنده بماند...

می آیی ؟



تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ | 19:15 | نویسنده : مقدسه |
یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو

یک روز نگشت خاطرم شاد از تو

دانی که ز عشق تو چه شد حاصل من

یک جان و هزار گونه فریاد از تو

فریدون مشیری



تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ | 19:10 | نویسنده : مقدسه |
روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو،

به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی

با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان،ای خورشید خاموش نشدنی

همچو یک رود که آرام میگذرد ،

عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل



تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ | 19:8 | نویسنده : مقدسه |
می خواهم از تو بنویسم برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری...

خنده هایم برای توست با تو بودن مرا شاد می کند...

و بی تو بودن مرا گریان...

تو با من هستی در حالی که در کنارم نیستی...

تو با منی چون در قلب منی.

قلبم را با دنیا عوض نمی کنم ...

چون تو در آنی و من تنها تو را دوست دارم.



تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ | 19:5 | نویسنده : مقدسه |
نگذار هر کس که آمد و ماندنی نشد...

تو  را  ،

دلت  را  ،

صداقتت  را  ،

احساست را  ،

با خودش یدک بکشد ...

که هر وقت از سر بی حوصلگی ،

از سر نبودن آرامشی ،

آمد و سراغت را گرفت ،

حالت را پرسید ،

دلت را قلقلک داد و باز رفت و گم شد ،

تو بمانی و دنیایی اشک...

تو بمانی و چرا و اما و اگر ...

آنکه میرود باید می رفته...

اصلا برای رفتن آمده بود...

تو هم برو...

تو هم خودت را از لحظه هایش که هیچ ،

از فکرش هم بگیر...

تو باید تمامت بماند

برای او که تمامش تنها و تنها برای توست...

ماندنی هر جا میرود با تو میرود...



تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ | 19:2 | نویسنده : مقدسه |
درد دارد

وقتی ساعت ها می نشینی

به حرف هایی که هیچ وقت قرار نیست بگویی

فکر میکنی

"هاینریش بل"



تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ | 18:52 | نویسنده : مقدسه |
می دونی ....

باید فهمیده باشی وقتی دلت میگیره...

تنهایی!

باید یاد بگیری از هیچکس توقع نداشته باشی  !

باید عادت کنی که با کسی درد و دل نکنی  !

باید درک کنی که هر کس مشکلات خودشو داره...

باید بفهمی وقتی...

ناراحتی...

دلتنگی...

یا بی حوصله ای...

هیچکس حوصله ی تو رو نداره...

دیگه باید فهمیده باشی همه رفیق وقتهای خوشی اند.

 



تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ | 18:48 | نویسنده : مقدسه |
تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت..

به شرطی که مرا در آرزویه خویش نگذاری.



تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ | 18:41 | نویسنده : مقدسه |
زن نیستم اگر زنانه پای عشقم نایستم ،از قبیله ی زلیخا آمده ام ،

آنقدر عشقت را جار میزنم تا خدا برایم کف بزند.



تاريخ : جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۳ | 11:30 | نویسنده : مقدسه |
هر روز عاشقانه تر می نویسم ، دوستت دارم 

 تا  تمام زنان این سزمین تب کنند در حسرت معشوقه ای شبیه تو .



تاريخ : جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۳ | 10:35 | نویسنده : مقدسه |
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سر گشته روی گردابم

تودر کدام سحر بر کدام اسب سپید

تورا کدام خدا

تورا کدام جهان

تو از کدام ترانه         تو از کدام صدف

تو در کدام چمن      همره کدام نسیم

تو از کدام سبو

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ، آه

مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه

کدام نشانه دمیده از تو در تن من

که ذره ها وجود تورا که می بیند

به رقص می آیند

سرود می خوانند

چه آرزوی محالیست زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!!

به من بگو  که برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

تورا به هر چه تو گویی ،به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه،صبر مخواه

که صبر راه درازی،به مرگ پیوسته ست

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تودور دست امیدی و پای من خسته ست

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو باز است و راه من بسته است



تاريخ : شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۳ | 20:1 | نویسنده : مقدسه |
هر شب به ذهن خسته ی من میکنی خطور

شبیه خودت ، ساده...پرغرور

من خواب دیده ام که   شبی با ستاره ها

از کوچه های شهر دلم  میکنی عبور

یا خواب من مثال معجزه تعبیر میشود

یا اینکه آرزوی تورا میبرم به گور

بی تو،خراب،گنگ،زمینگیر میشوم

مانند شعرهای خودم،شکل بوف کور

کی میشود میان کوچه...نه صبر کن،نیا

میترسم از حسادته این چشمهای شور

تقدیر من طلسم تو بود و عذاب و شعر

از چشمهای شرجیت ..اما بلا به دور



تاريخ : شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۳ | 19:50 | نویسنده : مقدسه |
عاشقم

اهل همین کوچه ی بن بست کناری

که تو از پنجره اش پای به قلب من دیوانه نهادی

تو کجا؟

کوچه کجا؟

پنجره ی باز کجا؟

من کجا؟

عشق کجا؟

طاقت آغاز کجا؟

تو به لبخند و نگاهی...

منه دل داده به آهی!

بنشستیم

تو در قلب و  من خسته به چاهی.

گنه از کیست؟

از آن پنجره ی باز؟

از آن لحظه ی آغاز؟

از آن چشم گنه کار؟

از آن لحظه ی دیدار؟

کاش میشد گنه  پنچره و لحظه و چشمت

همه بر دوش بگیرم

جای آن یک شب مهتاب

تورا تنگ در آغوش بگیرم 

 



تاريخ : جمعه چهاردهم شهریور ۱۳۹۳ | 22:1 | نویسنده : مقدسه |
باید فراموشت کنم.چندیست تمرین میکنم

من میتوانم.میشود.آرام تلقین میکنم

با عکس های دیگری تا صبح صحبت میکنم

با آن اتاق خویش را بیهوده تزئین میکنم

سخت است اما میشود.نقش یک عاقل روم

نه شب دعایت میکنم..نه صبح نفرین میکنم

حالم نه اصلا خوب نیست.تا صبح بهتر میشوم

فکری برای این دل تنهای غمگین میکنم

من می پذیرم رفته ای و بر نمیگردی.همین

خود را برای درک این.صدبار تحسین میکنم

از جنب و جوش افتاده ام.دیگر نمیگویم به خود

آن میکنم..این میکنم

نه اسب.نه باران.نه مرد.تنهایم و این دائمی است

اسب حقیقت را خودم با این نشان زین میکنم

یا میبرم یا باز هم نقش شکستی تلخ را

در خاطرات سرخ خود با رنج آذین میکنم

حالا نه تو مال منی.نه خواستی مالت شوم

این مشکل من بود و هست در عشق گلچین میکنم

کم کم ز یادت میروم..این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخیش صدبار تضمین میکنم

 



تاريخ : جمعه چهاردهم شهریور ۱۳۹۳ | 21:49 | نویسنده : مقدسه |

من اونیم که سایه هم نداشت..دلش رو توی کوچه جا گذاشت

همون که توی دلش غمها رو کاشت..غیر از این سکوت چیزی بر نداشت

من اونیم که گریه میکنه..همون که بغضو ول نمیکنه  

همون که هیچکی باورش نکرد..اشکو عاشقه اون نمیکنه

صدام که سر به آسمون کشید..دلای عاشقو به این جنون کشید

عشق ادعا سرش نشد..آخرش نشد که یاد من بره

آسمونو باورش نشد..کبوترش نشد دوباره بپره

من اونیم که خیره رو دره..خوشی شو میده غصه میخره

که حالش از همیشه بدتره..دل نمیده و دل نمیبره

کسی که با کسی قدم نزد..تو خونه عکسی غیر غم نزد

سری به قلب عاشقم نزد..اون که رو دلم زخم کم نزد

صدام که سر به آسمون کشید..دلای عاشقو به این جنون کشید

عشق ادعا سرش نشد..آخرش نشد که یاد من بره

آسمونو باورش نشد..کبوترش نشد دوباره بپره 



تاريخ : جمعه چهاردهم شهریور ۱۳۹۳ | 21:32 | نویسنده : مقدسه |
به دوست داشتنت مشغولم

همانند سربازی که سالهاست ،در مقر متروکه

بی خبر از اتمام جنگ، نگهبانی می دهد..



تاريخ : سه شنبه سوم تیر ۱۳۹۳ | 23:13 | نویسنده : مقدسه |
من بی تو

شعر خواهم نوشت

تو بی من چه خواهی کرد؟

اصلا یادت هست که نیستم؟



تاريخ : سه شنبه سوم تیر ۱۳۹۳ | 23:3 | نویسنده : مقدسه |
بیخیال ٍ

حرفایی که

تو دلم جا مونده

بیخیال ٍ

قلبی که این همه

تنها مونده.



تاريخ : سه شنبه سوم تیر ۱۳۹۳ | 23:1 | نویسنده : مقدسه |
هیچکس نمی توانست

مرا به کشتن دهد،


هیچکس


به قشنگی تو


مرا نکشت.



تاريخ : سه شنبه سوم تیر ۱۳۹۳ | 22:58 | نویسنده : مقدسه |
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد

که خودت انگشت به دهان می مانی...!!!

گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید

فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...

گاهی ...!!!پشیمانی از کرده و نا کرده ات...

گاهی دلت

نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری

انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که..

گاهی فقط دلت

میخواهد زانوهایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای

گوشه ترین گوشه ای....!که می شناسی بنشینی و "فقط"

نگاه کنی...

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود.



تاريخ : سه شنبه سوم تیر ۱۳۹۳ | 22:54 | نویسنده : مقدسه |
با آنکه ز ما هیچ زمان یاد نکردی

ای آنکه نرفتی دمی از یاد ، کجایی؟



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۳ | 22:32 | نویسنده : مقدسه |
هی دوست ماندگار باش نه یادگار

من یادگاری زیاد دارم



تاريخ : جمعه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۳ | 16:57 | نویسنده : مقدسه |
در عشق های بشری ..

گاه تواضع و از خود گذشتگی بیش از حدی وجود دارد که وحشتناک و تباه کننده است.

اگر بشود به آن عشق گفت !

چرا که عشق .تباه نمی کند بلکه تعالی میبخشد!

چیزی این چنین به لجن کشیده شده .فقط خواستن است و بس

و چنین تواضعی تنها ترس از دست دادن !

 



تاريخ : جمعه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۳ | 16:46 | نویسنده : مقدسه |